پسا آتشبس
هجده فروردین اضطراب همگانی را تجربه کردیم و هر کدام در فکر اتفاق ناخوشایند احتمالی و شاید انتظار هر اتفاقی را داشتیم جز آتشبس.
وقتی جنگ به ناگهان تمام جزئیات زندگیات را تغییر دهد و از دست دادن آدمی را همراه داشته باشد، احتمالا هر لحظه آرزوی تمام کردنش را داشته باشی. با این حال تجربه زندگی در ایران ثابت کرده آتشبس چیزی را تغییر نمیدهد که حتی بدتر هم میکند.
حالا دو روز از آتشبس ناگهانی گذشته، خبری از صدای موشکها نیست و البته همچنان شبها صدای ماشینها با بلندگوهای بزرگ و سرودهای پیروزمندانه خیلی خیلی واضح به گوش میرسد؛ چیزهای دیگر تغییری نکرده است.
تمام شدن آن صداها و لرزشها آسودهام کرده اما تمام شدن موقت جنگ؟ نمیدانم! نوشته بودم ما شبیه درختها ریشه میدوانیم و ادامه میدهیم و زندگی جریان دارد تا ابتدا خودم باورم بشود اما سخت است. خودم را به یادگیری مشغول کردم ولی احتیاج دارم از آدمها بپرسم شما چطور به زندگی وصل هستید تا دلایلم زیادتر شود که این تنها داشته ما است.
امروز از کنار ساختمانی در نزدیکی خانه گذشتم که طولانی و زیاد موشک خورده بود و تقریباً نابود شد. همهجا صحبت از آن ساختمان باشکوه و زیبا بود. من ولی به مجتمعهای بلند فرهنگیان در پشت آن فکر میکنم که یکشبه نابود شد و غیرقابل سکونت است. همکاران مادرم سالها ذرهذره قسط این ساختمانها را از حقوق داده بودند و انگار آب در هاون کوبیدن بود.
از آتشبس باید خوشحال باشم ولی نمیدانم چرا حسی ندارم و این فکرها و ترس از روزهای بعد رهایم نمیکند.